خوش اومدی!                                                                                                          (متن ثابت)
دوست من، سلام!

سلام بر تو، مهمون جامدادی
اولِ اول یه سوال فنی:
چقدر پایه ی رفاقت هستی؟
ببین درسته که من و تو یه کم (یا شایدم کمی بیشتر از یه کم!) از هم دوریم، اما می تونیم جامدادی رو بهونه کنیم واسه دورِ هم بودن ...
لیکن الکی الکی نمیشه. باید پایه شد.
پایه ی رفاقت
پایه ی جامدادی!
می دونم که جامدادی میز و صندلی نیست که پایه داشته باشه، اما رفاقت به سبک جامدادی، همراهِ پایه می خواد.
این اولِ کارمونه؛ به بهونه ی عید غدیر خم.
و خوشحالیم که تو این روزای اولِ کار، با تو هم صحبت می شیم. ایشالله که یه طرفه نباشه.
یادت نره، همین جا منتظرتیم؛ jamedadi.ir

داستانک


تلقـــین

روزی مردی از شهر دیگه اي اومد و مهمون خونه دوستش شد و شب هم اونجا موند.
صاحبخونه برای اینکه دوستش راحت باشه، زن و فرزندش رو به خونه مادرش برد.
اواخر شب بود که برق قطع شد و فضای اتاق کاملا تاریک شد و چون تابستون بود، کولر هم خاموش شد و گرمای غیر قابل تحملی فضا رو پر کرد.
مهمون سعی کرد تو اون تاریکی پنجره رو باز کنه تا هوای خنک به داخل بیاد.
ولی وقتی متوجه شد که پنجره ها قفل هستن و کلید هم نداره، از روی ناچاری یکی از شیشه ها رو شکست، تا یه مقدار باد خنک بیاد؛ در صورتی که کارش نتیجه هم داد، طوری که دیگه احساس گرما نمی کرد و تا صبح به راحتی خوابید.
فردا صبح وقتی بیدار شد، دید که اشتباها شیشه کتابخونه رو به جای شیشه پنجره شکسته!
به باد خنک دیشب فکر کرد، و تازه متوجه معنی تلقین شد!!

داستانك ها


تاحالاسعي‌شده‌ بصورت‌ هفتگي، يه داستانك گوشه ي سايت داشته باشيم. ( اگـه گـفـتـيــن چـه روزي؟!!! )
مِن بعد مي تونيد داستانك هاي قبلي رو از لينكي كه تو اين قسمت ميديم(!)، ببينيد.

آمار مهمونای جامدادی


خبرنامه جامدادي





آرشيو مطلبا


براي مشاهده ي مطالب قبلي روي لينك زير كليك كنين.

آرشيو مطالب
گذاشت دست به سينه ...

گذاشت دست به سینه؛ سلام سوی حرم             رسید تا فلکه آب و روبروی حرم
لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد                      در آستانه دریا گرفت بوی حرم
گذاشت صورت خود را به صورت یک در    نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم
تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید            و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم
در آن طرف پدری که خمیده با گریه                         گره زده پسرش را به آبروی حرم
چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست             چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم
در ازدحام توسل ز چشم من گم شد                 ضریح بود و هزاران دعای توی حرم
شکست بین نماز زیارت آقا                      گسست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم
شفا گرفته مریضی ..... زدند نقاره                 صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم
گذاشت دست به سینه، عقب عقب برگشت        رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

طرح مذهبي رحلت پيامبر(ص) و شهادت امام حسن(ع)

طرح مذهبي با موضوع رحلت پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله و سلم) و شهادت كريم اهل بيت امام حسن مجتبي (عليه السلام)

جهت نمايش تصوير در اندازه ي واقعي روي عكس ها كليك كنيد.













برگرفته از noorportal.net و sarbazerahbar.mihanblog.com

بنده است يا آزاد ؟

صدای ساز و آواز بلند بود. هركس كه از نزديك آن خانه می‏گذشت، می‏توانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و ميگساری پهن بود و جام می‏بود كه پياپی نوشيده می‏شد. كنيزكِ خدمتكار، درون خانه را جاروب زده و خاكروبه‏ها را در دست گرفته از خانه بيرون آمده بود، تا آن ها را در كناری بريزد. در همين لحظه مردی كه آثار عبادت زياد از چهره‏اش نمايان بود و پيشانيش از سجده‏های طولانی حكايت می‏كرد، از آنجا می‏گذشت، از آن كنيزك پرسيد:
"صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟"
- "آزاد"
- "معلوم است كه آزاد است، اگر بنده می‏بود، پروای صاحب و مالك و خداوندگار خويش را می‏داشت و اين بساط را پهن نمی‏كرد".
رد و بدل شدن اين سخنان، بين كنيزك و آن مرد، موجب شد كه كنيزك مكث زيادتری در بيرون خانه بكند. هنگامی كه به خانه برگشت، اربابش پرسيد: "چرا اين قدر دير آمدی؟"
كنيزك ماجرا را تعريف كرد و گفت: "مردی با چنين وضع و هيئت می‏گذشت، و چنان پرسشی كرد، و من چنين پاسخی دادم".
شنيدن اين ماجرا او را چند لحظه در انديشه فرو برد، مخصوصا آن جمله «اگر بنده می‏بود از صاحب اختيار خود پروا می‏كرد» مثل تير بر قلبش نشست.‏
بی اختيار از جا جست و به خود مهلت كفش پوشيدن نداد. با پای برهنه به دنبال گوينده سخن رفت. دويد تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم حضرت موسی بن جعفر(ع) نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه‏ نائل شد، و ديگر به افتخار آن روز كه با پای برهنه به شرف توبه نائل آمده بود، كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به "بُشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزی" معروف بود، از آن به بعد، لقب "الحافی" يعنی "پا برهنه" يافت، و به بُشر حافی معروف و مشهور گشت. تا زنده بود به پيمان خويش وفادار ماند، ديگر گِرد گناه نگشت. او كه تا آن روز در سِلك اشراف زادگان و عيّاشان بود، از آن به بعد، در سلك مردان پرهيزكار و خداپرست در آمد.


مزه

شب جلو تلویزیون خوابم برده بود.
مامانم اومدن ساعت 2 نصفه شب پتو انداختن روم بوسم کردن، کلی هم قربون صدقم رفتن. بعد موقع رفتن پامو لگد کردن،
ناله كردم و گفتم:
آ خ خ خ خ خ خ خ پام داغون شد !
جواب دادن: مگه اینجا جای خوابه؟

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه:
؟این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمیتونی‌ باز کنی‌!

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

باز یه سوالی مغزمو پریشون کرد
چرا جمعه اينقدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه اينقدر از جمعه دوره؟؟


اربعین در حادثه

اربعين در حادثه‏ ى كربلا يك شروع بود؛ يك آغاز بود.
بعد از آنكه قضيه‏ ى كربلا انجام گرفت - آن فاجعه‏ ى بزرگ اتفاق افتاد - و فداكارى بى‏ نظير اباعبدالله (عليه‏ا السّلام) و اصحاب و ياران و خانواده‏ اش در آن محيطِ محدود واقع شد، حادثه ‏ى اسارت ها پيام را بايد منتشر مي كرد و خطبه ‏ها و افشاگرى‏ ها و حقيقت‏ گوئى ‏هاى حضرت زينب (سلام الله عليها) و امام سجاد (عليه الصّلاة و السّلام) مثل يك رسانه ‏ى پر قدرت بايد فكر و حادثه و هدف و جهت گيرى را در محدوده‏ ى وسيعى منتشر مي كرد؛ و كرد...


رسم عاشقي

اگر بگويم امام(ع) اسم همه ما را مي داند، چه مي گوييد؟
بايد گفت در طول تاريخ، اهل بيت (عليهم السلام) نام همه ي شيعيانشان را مي دانستند. در كتاب بحار الانوار(1) چهل روايت ذكر شده كه بيانگر همين مطلب است.
... وقتي از معصومين (عليهم السلام) پرسيدند، اين ديوان و دفتر چيست؟ پاسخ دادند، دفتر شيعيان ماست كه نام هايشن در آن آورده شده است.
امام صادق(ع) به ابوبصير فرمود:
ما شيعيان خود را مي شناسيم؛ همان گونه كه يك فرد، خانواده خود را مي شناسد.
تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه ما با امام زمان(ع) نسبت خانوادگي داريم و او پدري مهربان براي همه ي ماست؟ بيشترِ انسان ها به خانواده خود بدون چشم داشت محبت مي كنند؛ پس امام هم كه سرچشمه محبت است، بي شك بي هيچ چشم داشتي ما را غرق محبت مي كند.
امام رضا(ع) مي فرمايد: امام نسبت به شيعيان خويش از پدر و مادران مهربان تر و دلسوزتر است.(2)
امام صادق(ع) هم مي فرمايد: قلب هاي اهل بيت نيز نسبت به شيعيانمان همانند قلب هاي پدران و مادران بسبت به فرزندان خويش، طالب و مايل است.(3)
امام زمان(ع) حتي هنگام بيماري ما هم اندوهگين است. وقتي هم كه شاديم، امام شاد و مسرور مي شود. شايد به راحتي باور نكنيد؛ اگر چنين است، پس اين روايت را بخوانيد:
«در زمان حكومت اميرالمومنين(ع)، روزي تي شديدي دچار شدم و در روز جمعه احساس سبكي كردم. با خود گفتم بهتر است كه آبي به صورت بزنم و پشت سز حضزت نماز بخوانم. به مسجد آمدم. هنگامي كه آن حضرت بالاي منبر رفتند، تب من برگشت. وقتي سخنان امام تمام شد و به سراي خود برگشت، من هم به آن جا رفتم و وارد شدم. حضرت فرمود: اي رُميله مي ديدم كه به خود مي پيچيدي. گفتم: آري. آنگاه داستان خود را بازگو كردم.
فرمودند: رُميله! هيچ مومني مريض نمي شود، مگر اينكه ما از شدت علاقه به او مريض مي شويم و هيچ مومني غمگين نمي شود، مگر اينكه ما به خاطر او محزون مي شويم؛ و دعا نمي كند، مگر اينكه آمين مي گوييم و ساكت نمي شود، مگر اينكه برايش دعا مي كنيم.
گفتم: يا اميرالمونين! فدايت شوم، اين حالت مربوط به كساني است كه در كنار شمايند يا درباره همه مومنان صدق مي كند؟
امام فرمودند: رميله، هر مومني كه در شرق يا غرب يا در جاهاي ديگر باشد، از ما غايب نيست.»
--------
1ـ بحارالانوار، ج36، ص117
2ـ خصال، ص527
3ـ بحارالانوار، ج46، ص126


حاج احمد

برسد به دست جاویدالاثر ، حاج احمد متوسلیان....
سلام حاجی!
بچه های پاوه هنوز چشم انتظارت هستند...
حاج احمد! کوه های مریوان، تو را به یاد دارند وقتی که روی تکه تکه شان، خون یارانت می ریخت و تو در حسرت همراه شدن با آن ها می سوختی! حاج احمد! ضد انقلابِ کردستان كه در زیر خروارها فکر و اندیشه و مکتب، به زباله دان تاریخ پیوسته هنوز بغض تو را به سینه دارند! تویی که بوکان را ، یعنی ستاد پشتیبانی و شهر امیدشان را از آن ها گرفتی! حاجی، مهابادی ها هنوز نمی دانند که چگونه دژ تسخیر ناپذیر ضد انقلاب کردستان را از لوث وجود منافقین پاک کردی! سنندج هنوز حیاتش را مدیون تو و معاون شهیدت محمد توسلی است و پاوه هنوز باور نمی کند آنچه را که از رشادت و تدبیر تو به چشم دیده است.
حاجی، از وقتی که مریوان را وداع گفتی، در آن دی ماه که تازه از حج فرماندهان بازگشته بودی، تا در 27 روز از رجب المرجب، در بعثت رسول عشق، تیپ محمد رسول الله ها را بنا بگزاری، از آن روز تا همین حالا مریوان منتظر توست!
کاش هرگز دوکوهه را رها نمی کردی و به بیروت نمی رفتی! کاش هرگز به سفارت خانه مان در بیروت نمی رفتی تا در محاصره شهر، اسناد نظام را از دستبرد اغیار حفظ کنی! هرچند که تو از همان روزهای نخستین حیاتت که در کوچه پس کوچه های جنوب تهران اعلامیه پخش می کردی، جز وظیفه کاری نکرده ای! راستی حاج احمد، شیرینی های قنادی متوسلیان یزدی بازار تهران دیگر به اندازه آنوقت ها که به همراه پدرت خمیر ورز می دادی شیرین نیست!
حاجی، همین قدر برایت بگویم که اینجا دل همه برایت تنگ شده! آن ها که رفته اند، رفته اند! تو کجایی؟ نکند تو نیز ما را در این بی نهایتِ تنهایی، تنها گذاشته باشی و به همسفر حجت، حاج ابراهیم همت پیوسته باشی! اگر که برگردی نمیدانم چگونه به چشم هایت نگاه کنم وقتی هرچه از یارانت مانده بود را از بین برده ام، اگر برگردی نمیدانم چگونه نگاهت کنم، اما برگرد، برگرد...


چیستان

جهانگردي توسط قبيله اي وحشي دستگير شد.
اما به او اجازه داده شد تا جمله اي بگويد. ولي بدين شرط كه اگر جمله او صحت داشته باشد او را در روغن جوشان بسوزانند و اگر غلط باشد، با تير زهرآگين مورد هدف قرار دهند.
جهانگرد هوشيار با كمي فكر پاسخ داد كه موجب نجات او از مرگ شد. به نظر شما پاسخ او چه بود؟


پاسخ داد: «با تير زهرآگين مورد هدف قرار مي گيرم» و بدين ترتيب از مرگ رهايي يافت.


آناناسي كه مي خواست از موزه ديدن كنه!

گفتم: «آهاي»! خودتي؟ چقدر عوض شدي. ده دقيقه ست دارم نگات مي كنم و بجات نميارم. اگه صداتو نشنيده بودم، هيچ نمي شناختمت. هيچ معلومه چه اتفاقي افتاده؟ چرا اين شكلي شدي؟
گفت: چه شكلي شدم؟ بد كردم به سر و وضعم رسيدم؟
گفتم: نه. ولي خيلي عوض شدي. موهات رو كِي زدي؟ يه لحظه گفتم اين پسر تو مهموني دخترا چيكار مي كنه! پدر و مادرت چيزي نگفتن؟
گفت: هنوز نديدن. صبح با خواهرم رفتم بازار و لباس خريدم. از آرايشگاه هم يه راست اومدم اين جا. تازه! چرا بايد چيزي بگن؟ مگه من جوون نيستم، دل ندارم؟ جووناي مردم تو خيابون هر جور دلشون بخواد مي گردن، اون وقت من حق ندارم توي يه مهموني چيزي رو كه دست دارم و آرايشي رو كه مي پسندم، داشته باشم؟
گفتم: چرا! ولي يه چيزايي رو هم نبايد فراموش كرد.
گفت: مثلا چه چيزايي؟
گفتم: بمونه. الآن جاي اين حرفا نيست. فقط اين كه ياد يه داستاني افتادم.
"يه روز جهان گردا كه مي خواستن يه خونه ي باشكوه رو ببينن، وايساده بودن تو صف. يهو يه پيرمرد رو گردوند طرف اوني كه پشت سرش بود و گفت: «يه نگا به بچه اي كه جلوي من ايستاده و موهاشو مثل آناناس آرايش كرده و شلوار جين آبي پوشيده بندازين. هيچ معلوم نيست كه دختره يا پسر!»
اون شخص دندوناشو به هم فشرد، نفسشو با صدا بيرون داد و گفت: «ولي براي من خوب معلومه كه اين آناناس دختره، چون دختر خودمه!»
پيرمرد كه حسابي خجالت زده شده و دست و پاشو گم كرده بود، سري تكون داد و گفت: «لطفا منو ببخشيد آقاي محترم! من حتي تصورش رو هم نمي كردم كه شما پدر اين بچه باشين. حتما حسابي عصباني شدين. درسته؟»
اون شخص كه سعي مي كرد صداش بلند نشه، گفت: «نه، به هيچ وجه! در ضمن من مادرش هستم!!»"
«آهاي» از جاش بلند شد، چشماشو ريز كرد و زل زد به من و گفت: «واقعا كه!»
و راهش رو كشيد و رفت.