| دوست من، سلام!
سلام بر تو، مهمون جامدادی |
| دوست من، سلام!
سلام بر تو، مهمون جامدادی |
روزی مردی از شهر دیگه اي اومد و مهمون خونه دوستش شد و شب هم اونجا موند.
صاحبخونه برای اینکه دوستش راحت باشه، زن و فرزندش رو به خونه مادرش برد.
اواخر شب بود که برق قطع شد و فضای اتاق کاملا تاریک شد و چون تابستون بود، کولر هم خاموش شد و گرمای غیر قابل تحملی فضا رو پر کرد.
مهمون سعی کرد تو اون تاریکی پنجره رو باز کنه تا هوای خنک به داخل بیاد.
ولی وقتی متوجه شد که پنجره ها قفل هستن و کلید هم نداره، از روی ناچاری یکی از شیشه ها رو شکست، تا یه مقدار باد خنک بیاد؛ در صورتی که کارش نتیجه هم داد، طوری که دیگه احساس گرما نمی کرد و تا صبح به راحتی خوابید.
فردا صبح وقتی بیدار شد، دید که اشتباها شیشه کتابخونه رو به جای شیشه پنجره شکسته!
به باد خنک دیشب فکر کرد، و تازه متوجه معنی تلقین شد!!
تاحالاسعيشده بصورت هفتگي، يه داستانك گوشه ي سايت داشته باشيم. ( اگـه گـفـتـيــن چـه روزي؟!!! )
مِن بعد مي تونيد داستانك هاي قبلي رو از لينكي كه تو اين قسمت ميديم(!)، ببينيد.
|
گذاشت دست به سینه؛ سلام سوی حرم
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم |
|
صدای ساز و آواز بلند بود. هركس كه از نزديك آن خانه میگذشت، میتوانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و ميگساری پهن بود و جام میبود كه پياپی نوشيده میشد. كنيزكِ خدمتكار، درون خانه را جاروب زده و خاكروبهها را در دست گرفته از خانه بيرون آمده بود، تا آن ها را در كناری بريزد. در همين لحظه مردی كه آثار عبادت زياد از چهرهاش نمايان بود و پيشانيش از سجدههای طولانی حكايت میكرد، از آنجا میگذشت، از آن كنيزك پرسيد: |
|
شب جلو تلویزیون خوابم برده بود. منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه: ؟این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمیتونی باز کنی! باز یه سوالی مغزمو پریشون کرد چرا جمعه اينقدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه اينقدر از جمعه دوره؟؟ |
|
اربعين در حادثه ى كربلا يك شروع بود؛ يك آغاز بود. |
|
اگر بگويم امام(ع) اسم همه ما را مي داند، چه مي گوييد؟ |
|
برسد به دست جاویدالاثر ، حاج احمد متوسلیان.... |
|
جهانگردي توسط قبيله اي وحشي دستگير شد. |
|
گفتم: «آهاي»! خودتي؟ چقدر عوض شدي. ده دقيقه ست دارم نگات مي كنم و بجات نميارم. اگه صداتو نشنيده بودم، هيچ نمي شناختمت. هيچ معلومه چه اتفاقي افتاده؟ چرا اين شكلي شدي؟ |